تبليغاتX
صبا(پیک عاشقان) شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت###فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

صبا(پیک عاشقان)

 


رفتم اون گوشه نشستم همون گوشه ی خاطراتم که تو رو برای اولین بار توش نقش کرده بودم.کنج اون دیوار زانوهامو بغل کردمو سرمو گذاشم رو زانوهام و به تصویر تو روی اون بخش از خاطراتم خیره شدم. همه چیز قشنگ و رویایی بود . همه چیز! تصویر تو با نگاه مهربونت که سرشار از شوق کودکانه ی  تبلور یک احساس قشنگ و تازه درونت بود . لبخند گرمت  و حرارت احساست که لبهات رو چنان سرخ کرده بود که عطش بوسیدنشون خواب رو از چشمانم ربوده بود .

محبت بی حدوحصرت که شاید فقط برای اسیر کردن احساسم آنچنان با حرارت تقدیمم می کردی ...!

و همه ی اونها ....کنار هم ...جلوی چشمانم نقش بسته اند .... ولی تو خودت دیگه نیستی .

چرا به گذشته می اندیشم و به اولین تصویر تو در ذهنم ؟....شاید برای پاک کردنت به اینجا آمده ام و یا شاید برای پر کردن جای خالیت...و یا برای به یاد آوردن تمام اون چیزهایی که مرا در دام این احساس کشید و یا برای اینکه ببینم  آیا اینقدردلیل برای  گرفتار شدن داشتم یا نه...و  آیا آگر دوباره به اینجا برگردم و تو همان باشی و من همان٬ باز گرفتارت میشوم یا نه ..... 

با خود می اندیشم.... ندایی درونم می گوید: "... اگر هزاران هزار بار دیگر برگردم به همانجا و تو همان باشی و من همان ....باز گرفتارت میشوم . "  


+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1385ساعت 22:37  توسط صبا  |