محبت بی حدوحصرت که شاید فقط برای اسیر کردن احساسم آنچنان با حرارت تقدیمم می کردی ...!
و همه ی اونها ....کنار هم ...جلوی چشمانم نقش بسته اند .... ولی تو خودت دیگه نیستی .
چرا به گذشته می اندیشم و به اولین تصویر تو در ذهنم ؟....شاید برای پاک کردنت به اینجا آمده ام و یا شاید برای پر کردن جای خالیت...و یا برای به یاد آوردن تمام اون چیزهایی که مرا در دام این احساس کشید و یا برای اینکه ببینم آیا اینقدردلیل برای گرفتار شدن داشتم یا نه...و آیا آگر دوباره به اینجا برگردم و تو همان باشی و من همان٬ باز گرفتارت میشوم یا نه .....
با خود می اندیشم.... ندایی درونم می گوید: "... اگر هزاران هزار بار دیگر برگردم به همانجا و تو همان باشی و من همان ....باز گرفتارت میشوم . "