از کجا آغاز شد نمی دانم
شاید از نگاه مهربانش
یا که از لبخند گیرایش
سر یر آوردم و خود را درژرفای تب و تاب دیدنش یافتم.
"آیا من خود بدین باغ آمده بودم یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟"
--مهم نیست اگه نفهمی
مهم نیست که اگه حتی خدا نفهمه
اصلن دیگه هیچی مهم نیست
وقتی تو نیستی...
می دونی تمام دیشب دل دل میزدم ازت بپرسم :
" می تونی با نبودنم کنار بیایی؟"
"دوست نداشتنم چقدر برات سخته ؟"
-- یادته...سرم رو که خم می کردم
درست می نشست روی شونه هات !
انگاری خدا دوست داشته که
من و تو کنار هم اینطوری راه بریم .
راستی ... به نظرت خدا ٬
اون روزی که من و تورو می ساخت
می دونست یه روزی
من سرم رو می زارم روی شونه هات...؟
--می دونی وقتی دستم رو یواشکی
دور از چشم بقیه لمس کردی
چی کار کردی با تنم ؟
شدم کوره ی آتیش
--می دونی عشق تو با بهار شروع شد برای من ؟
بهار که اومد عشق تو هم اومد.
-- آخه نگفتی وقتی می خندی گرفتارت می شم؟
وقتی چشمک می زنی عاشقت
وقتی شیطونی می کنی
بعدش که بری ٬ دلتنگت...... دلتنگ تو : دوستت
