تبليغاتX
صبا(پیک عاشقان) شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت###فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

صبا(پیک عاشقان)


از کجا آغاز شد نمی دانم

شاید از نگاه مهربانش

یا که از لبخند گیرایش

سر یر آوردم و خود را درژرفای تب و تاب دیدنش یافتم.

"آیا من خود بدین باغ آمده بودم یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟" 


--مهم نیست اگه نفهمی

مهم نیست که اگه حتی خدا نفهمه

اصلن دیگه هیچی مهم نیست

وقتی تو نیستی...

می دونی تمام دیشب دل دل میزدم ازت بپرسم :

" می تونی با نبودنم کنار بیایی؟"

"دوست نداشتنم چقدر برات سخته ؟"

-- یادته...سرم رو که خم می کردم

  درست می نشست روی شونه هات !

  انگاری خدا دوست داشته که

  من و تو کنار هم اینطوری راه بریم .

  راستی ... به نظرت خدا ٬

  اون روزی که من و تورو می ساخت

  می دونست یه روزی

 من سرم رو می زارم روی شونه هات...؟

--می دونی وقتی دستم رو یواشکی

  دور از چشم بقیه لمس کردی

  چی کار کردی با تنم ؟

  شدم کوره ی آتیش

--می دونی عشق تو با بهار شروع شد برای من ؟

  بهار که اومد عشق تو هم اومد.

-- آخه نگفتی وقتی می خندی گرفتارت می شم؟

  وقتی چشمک می زنی عاشقت

  وقتی شیطونی می کنی

  بعدش که بری ٬ دلتنگت......                             دلتنگ تو : دوستت


+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت 1:17  توسط صبا  | 

 

یه کاری کردم سخت صعب!!!و

 حس آدمی رو دارم که ماشین بهش زده و داغونش کرده ولی هنوز گرمه و دردشو نمی فهمه . خدا به دادم برسه فردا و چند روز آینده رو ... 


شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت            فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

 

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر              کنایتی است که از روزگار هجران گفت

 

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز                  که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

 

فغان که آن مه مهربان مهر گسل                    به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت 

  

من ومقام رضابعدازاین وشکررقیب                  که دل به دردتوخوکردوترک درمان گفت

 

غم کهن بمی سالخورده دفع کنید                     که تخم خوشدلی اینست پیردهقان گفت

 

گره به باد مزن گرچه برمراد رود                    که این سخن بمثل باد با سلیمان گفت

 

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو                  ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت

 

مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبل              قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

 

                                   که گفت حافظ از اندیشه ی تو آمد باز

 

                                  من این نگفتم آنکس که گفت بهتان گفت


+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط صبا  | 


من عشق را دیدم !

من در او عشق را دیدم ٬

عشق ِ به آن مرد را ...

و مبازه ی ایمان را با دل که شهیدش عشق بودوزخمی اش

 چشمان عاشق٬بسترش روح عاشق که خونباران اشک رابر

سجده گاه ایمان ٬به تربت کربلا متبرک می کرد. 


+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:58  توسط صبا  | 

نمی دانم چرا مردها نمی خواهند کمی منصفانه به حقوق انسانی زنها بنگرند. من در تایید یا تکذیب این شرایط سخن نمی گوبم ولی به عنوان یک انسان ، و نه به عنوان یک زن ، چند سوال برایم مطرح شده است :

 

--چگونه است که اگر مردی قصد سفر خارج کرد ، هیچ مرجع قانونی رضایت نامه ی همسرش – شریک زندگیش- را از او طلب نمی کند ولی در شرایط مشابه یک زن حتی برای سفر حج هم باید رضایت نامه ی کتبی همسرش را ضمیمه ی پاسپورتش کند؟(گرفتن این حق از انسانی فقط به حکم جنسیت او ادای نابرابری نیست؟)

 

--اگر کسب علم امری است مورد تایید و تصدیق و حتی توصیه شده (چه در دینمان چه در فرهنگمان چه از لحاظ عقلانی)چرا حق کسب علم در زنان بعد از ازدواج به اذن همسرشان میسر می گردد؟(آیا این قانون می تواند منشا ئی جز خودخواهی مردانی داشته باشد که نمی توانند یشرفت علمی و نتیجتن ارتقای مرتبه ی اجتماعی همسرشان را ببینند؟)

 

-- چگونه است که یک انسان به هر دلیلی – حتی حسادت!- این حق قانونی را دارد که انسان تحصیلکرده ی دیگری را خانه نشین کند فقط به حکم اینکه جنس او مونث است و شریک زندگی ایشان ...

 

به گمانم هر عقل سالمی می تواند این را درک کند که این حقوق نه برای توهین و تحقیر مردان که اساسن بر مبنای تساوی حقوق انسانی بدون توجه به جنسیت عنوان شده اند. شخصن مخالفت با این حقوق را جز خودخواهی قشری از انسان ها که با اخذ حقوق انسانی قشری دیگر طالب کسب قدرت و اثبات برتری خویش هستند نمیدانم.


به گمانم کاملترین پیوندهای مرتبط رو درپیوند زیر بتوانید بیابید:

 

{+} شین هشتم : فاشیسم

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1385ساعت 4:55  توسط صبا  |