تبليغاتX
صبا(پیک عاشقان) شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت###فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

صبا(پیک عاشقان)


سخت دلتنگم! سخت دلگیرم! نمی دانم بر آسمانِ سیاه بخت خویش لعنت بفرستم یا بر حجم ِسیال وجودم که در کالبدم نمی گنجد ! آرام نمی گیرد و هر از چند وقت یک بار ٬ کمر به طغیان می بندد و این جسم نا توان را به دنبال خویش به هر کوی و برزنی می کشاند.سخت خسته ام از به دوش کشیدنِ آوار سنگین هیاهوی ِ درون٬ که از یافتن راهی و جایی برای آرام ساختنش عاجز گشته ام !

آخر به کجا می توان گریخت که هوایش برای غنودن در حُرم ِ سینه ات اینقدر طنازی پیش نگیرد؟

بر چه می توان تکیه زد که بیم ِ فروریختنش٬ لحظه ی شیرین حمایت شدن را بر تو حرام نگرداند؟

با که می توان بار سنگین ِ"بودن" را قسمت کرد که میانه ی راه شانه از زیر آن بار خالی نکند؟

و به که می توان دل دادکه ساجدِکعبه ی وجودت ٬ پیشانی ِهوس بردرگاهِ حَرَم دل٬ نساید؟

                                 -----------------------------------------

شب است و ستارگانِ چشمانت به آسمان تاریک اتاقم میهمان شده اند!

شب است و عشق ٬دستانم را به نوازش ِ گونه های تب دار تو می خواند!

شب است و ماه به عادت دیرینه پشت پنجره ی اتاق به انتظار دیدن روی تو ٬نشسته است . زیرا که ماه هم چون من خورشیدِ گرم و کوچک دل تو را ستایش می کند.

 شب است و شعله ی اشتیاق ِ دیدارت٬ ترنم ِ سکوت را لرزان ساخته است! 

شب است و باز سایه ی حجم حضور ِ تو ٬بر دیوار اتاقم نقش بسته است!

                              ------------------------------------------

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1384ساعت 2:47  توسط صبا  | 


"مهربان خورشیدِ عالم بر ستیغ کوه ٬ مردم را به شادی خوانده است

لیک پیکِ شــادی من ٬ در فســون خواب٬ از باد صـــبا جا مانده است."               


     -  باز می نالم من

        مثل هر شب امشب

         باز می خوانم من

         نغمه ای از سرِ درد

         باز با خود به بیابان رفتم!

         بر سر چاهِ وجود

         و سرم را در چاه

         برده ام من امشب

 

     -  می زنم از سرِ درد

         دادها در آن چاه

         زجه ها از سرِ درد

         باز می بارم من

         در دل تاریکی

         در میان آن چاه

        در حضور نگهِ ناباورِ ماه

        که مرا بیند گاه

        سر به بالین کویر

       دست در دامن چاه !                                                         "دی ماه ۸۴ "


+ نوشته شده در  یازدهم دی 1384ساعت 23:15  توسط صبا  | 


وقتی بایک دنیا تنهایی نشسته ای وبه ابرهای گذرانِ آسمانِ خیالت خیره شده ای تامگرگشایشی شود٬ بارانی ببارد بر احساست٬ خیست کند و روان کند هر چه تمنا داری...بنویس آنچه به تو وحی می شود . نوشتن از عشق٬ چون وحیِ آسمانی است که بر لطافت دستان عاشق نازل می شودو رقص قلم٬نقشش می کند بر سپیدیِ بی آلایش برگی که خود شایدزمانی عظمت عشق را در نوازش دستی عاشق٬ برشاخه ی درختی که او را از آن ساخته اند ٬ حس کرده باشد .

عشق رمز جاودانگی است! یک لحظه عشق٬یک لحظه ابدیت است و عاشق احیا شده ایست که در هوای دیگری نفس می کشد!

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم                بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد              مرا روزی مباد آن دم که بی یادتو بنشینم

جهان پیراست وبی بنیاد از این فرهادکش فریاد       که کرد افسون ونیرنگش ملول ازجان شیرینم 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل            بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی             که سلطانی عالم را طفیل عشق  می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست     حرامم باد اگر من جان بجای دوست نگزینم 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا بر خیز               که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین        اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد             همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم


+ نوشته شده در  هشتم دی 1384ساعت 1:36  توسط صبا  | 


برای فضول الممالک

خسته بودم من چو از کار آمدم

 خیس از باران کوچه ٬ سوی وبلاگ آمدم

یک ٬ دو روزی بود بعد از یک " سلام"

منتظر بودم به یک: "از ما سلام"

دوش با خود گفتم این نقش خیال

حرف هایی می زند بهر عوام

خسته و درمانده و افسرده حال

من گشودم صفحه ی نقش خیال

ناگهان در آن بدیدم لینک خود

پاک نادم گشتم از پندار خود

بگذر از من ای فضول جانم بیا

عفوِ خود کن شامل حال صبا

مرحبا گویم به این آقا حمید

که شما را رابطِ وبلاگ گُزید

سایه تان بر صفحه ی نقش خیال

پایدار و مستدام و بی زوال


پ.ن:به گمانم ارتباط برقرارکردن دوستان وبلاگ نویس قدیمی ترباتازه واردهاوراهنمایی ایشان درزمینه ی مطالبی که می نویسند و یا حتی کمک به آنها برای انتخاب موضوع و هدایت و حمایت آنها باعث گسترش فرهنگ صحیح وبلاگ نویسی و مانع از افت کیفیت بلاگستان می شود.چه بسا باشند نویسندگان خوبی که با راهنمایی و تشویق پیشکسوتان انرژی و هوای تازه ای به بلاگستان ببخشند.


+ نوشته شده در  پنجم دی 1384ساعت 1:37  توسط صبا  | 


                                                         A creative person comes into the world .enhances

The beauty of the world – a song here a painting there.

 He makes the world dance better, enjoy better, love better

meditation better.

When he leaves this world ,he leaves better world

Behind him.

Be creative.

Don’t be worried about what you are doing

one has to do many things-

but do everything creatively ,with devotion.

Then your work becomes worship.

 انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و          

 به زیبایی جهان می افزاید ....

 ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد.

لذت را افزون ٬

عشق را ژرفتر

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد .

و آنگاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیبا تر از خود به جای نهاده است .

آفریننده باش .

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست .

اما هر کاری  را با آفرینندگی ٬ با دل و جان پیش ببر.

آنگاه  کار تو خود نیایش خواهد بود .                                                               " اُ شو" 


وقی کتاب "فریدون سه پسر داشت" نوشته ی عباس معروفی را خواندم . حس مجید امانی به برادرش ایرج را بسیار به حسی که خودم به خواهرم دارم نزدیک دیدم.ولی تفاوت من با مجید در این بود که ایرج هماره به او می گفت :"اگر می خواهی آدم شوی ٬کتاب بخوان ." ولی من با آرمان دیگری بزرگ شدم زیرا که خواهرم همیشه می گفت :"اگر می خواهی آدم شوی ٬درس بخوان."و من درس می خواندم . شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم ولی همیشه وقتی تا نیمه های شب مشغول درس خواندن بودم به چگونه آدم بودن فکر می کردم.به اصل وجود و علت خلق انسان ٬به ایمانی که در آن دوران به نماز و حجاب و دعا خلاصه می دیدم ـ نمی دانم بر چه گناهی آنچنان عذادار می گریستم در شب های قدر وقتی شانزده سال بیشتر نداشتم ـ و اکنون که گمانم در گیرودارنوعی بلوغ فکری بسرمی برم به این نتیجه رسیده ام که درس خواندن انسان را آدم نمی کند .مدرک لیسانس و فوقش و فوق ترش هم ـ جسارتا فوق لیسانس و دکترا را عرض می کنم ـ دلیل و گواهی برای آدم بودن نمی شود٬واین درحالی است که سالهابه امیدآدم شدن قصددکترشدن داشتم و راه آدم شدن ٬ درپس زمینه ی ذهنم دراخذ مدرک دکترا  خلاصه  شده بود.اکنون دریافتم که اشتباه بودتمامش اشتباه بود ! حس می کنم از این به بعدراه سخت تری رادرپیش دارم زیراکه اگر تادیروزآدم شدن و تحصیلات عالیه داشتن را هم راستا می دیدم وفکرمی کردم وفتی برای ادامه تحصیل تلاش می کنم همسوی با آن درحال گذراندن سیر تکاملی به سمت آدم شدن نیز هستم٬ امروز می دانم که اینگونه نیست و افق دیگری را پیش رویم می بینم.


+ نوشته شده در  یکم دی 1384ساعت 23:20  توسط صبا  |