تبليغاتX
صبا(پیک عاشقان) شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت###فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

صبا(پیک عاشقان)

 

 


 

کاش می دانستم               

                   

                    چه بر آن دل بارید 

                    که چنین برق آسا 

                    جامه ی تن به تن من بخشید 

 

  کاش می دانستم 

                  

                   تو مرا بر چه ببخشیدی بر جام تنم 

                   در میان شَهِ بیت غزل بی کسی ام   

                   وَ ننوشیدی ازپیـــــکر من!

 

  کاش می دانستم 

                  

                   چه تو را نام نهم  

                   کودکی بی تقصیر 

                   که پُر است از تشویش 

                   وَ پریشان شده از کرده ی خویش 

                  

                   یا که نامت بنهم 

                   نقش ِ منفی و بد ِ زندگیِ پُرغمِ خویش

 

                 ـ آه ای هستی من!

 

                  کاش می شد که تو را

                  با تمنای تنم می سودم

                  وَ تو را در شب تنهاییِ خویش

                  بر سر بالینم

                  مهربان می دیدم! 

 

                   

                  تهران - آذر ۸۴         


+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 23:42  توسط صبا  | 


در  اضطراب دست های پُر

آرامش دستان خالی نیست                                                          «فروغ» 


خسته از تنهایی خویش٬سلانه سلانه راه خانه پیش گرفت و در مسیر ٬ چون هر روز٬بادرختان پای گرفته در باغچه های پیاده روِ خیابان منتهی به خانه شان٬صحبت از سر گرفت . با بوته های گل سرخ که این روزها در کرختی پاییز لب به سکوت دوخته اند و غنجه ی کلام به روی عابران نمی گشایند.با شمشادهای همیشه در حاشیه٬ با پیچک های در هم تنیده شده که اگر در سکوت گوشه ای بنشینی و به آنها گوش فرا دهی٬خوب می شنوی که چه آرام همه باهم ازهدف تسخیر زمین سخن می گویند . با پرستو های اوج گرفته بر افلاک٬ حتی با گربه ی خپل کرم رنگی که هر عصر به پیشوازش می آمد و تا دم درب خانه همراهیش می کرد و گاه با کلاغ هایی که این روزها ٬ غروب که می شد ٬ از سر کاج خانه ی همسایه صدایشان را می شنید که برای جلب نظر عابران های هایِ غریبانه ای سر میدادند.

این مسیر را سالهای سال و در چهار فصل سال طی کرده بود . از قعر کودکی ـ  آن سال های دورـ تا عنفوان جوانی که کنونش می بود . با درختانش قد کشیده بود و با نوای پرندگانش نغمه سازکردن آموخته بود و چه جالب که هر سال پاییزش همین شکل را داشت و بهارش و دیگر فصول نیز.

لحظه ای درنگ کرد! با خود اندیشید : اگر زمانی فرارسد که بلندای سپیدار گونِ این درختان ٬ سرخی گلهای بوته نشین و رطوبت شمشاد ها و صدای پیچک هایش و همه ی آنهایی که جملگی بخشی از هویتش بودند در نظرش متفاوت آیند با سال پیش٬بی شک آن سال ٬آن فصل ٬آن روز و آن لحظه ٬لحظه ی خاصی از زندگی اوست . لحظه ی تغییر بخشی از هویتش ٬لحظه ی تغییر دیدگاهش به زندگی...              

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:3  توسط صبا  | 


شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش


من از آنجایی که ذهنم به حد افراط کمال گراست و همه چیز را مطلق و بی عیب می پسندم ـ این از عیب هامه می دونم ـ  وطبعن انجام تمام و کمال هرکاری هم نیاز به وقت آزاد و انرژی فراوان دارد - که من این روزها از هردوی این نعمات خداوندی محرومم ـ سرسری گذشتن از کارها به علت کمبود وقت خیلی اذیتم می کند.البته در طی این مدت که مشغله کاری و درسی و بالطبع فکری ام خیلی زیاد شده ٬طوری که برای هماهنگ کردن کارهایم و انجام درست و حسابی آنها به ذهنم خیلی فشار  می آید ٬ دارم کم کم  به این نتیجه میرسم که اگر همه چیز را در حد کمال طلب کنی و نتوانی از بعضی چیزها بگذری مسلمن غلبه بر مشکلات حاصل نمی شودکه البته این گذشتن به دو صورت می تواند باشد:

۱) سرسری گرفتن کارها و یا به اصطلاح عامیانه آبگوشتی انجام دادن آنها(که من شخصن با این یکی اصلن میانه ای ندارم.)

۲)تشخیص اینکه چه کاری در چه درجه ی اهمیتی قرار دارد و در طی انجام هر کاری به کدام جزء کار بیشتر باید توجه نشان داد و از کدام اجزاء باید فاکتور گرفت تا نتیجه ی کار چیز درستی از آب در آید. که این خود نیز کار ساده ای نیست و نیازمند ذهنی خلاق و هوشی سرشار است.


پ ن : به نظرم موضوع مطلب بالا جای بحث بیشتری دارد ولی امتحان میان ترم فردا  مانع از این می شود که وقت بیشتری برای بحث کردن روی این مطلب بگذارم. اگر شما دوستان خوبم درکم نکنید پس از چه کسی می توانم انتظار داشته باشم؟از رئیسم یا از استاد درسی که فردا امتحانش را دارم...؟

   

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:16  توسط صبا  | 


عزیز من! گاه بیمارگونه دلتنگت می شوم و آنقدر دلم برایت پر می زند که با خودمی اندیشم اگر روبرویم بودی آنقدر محکم در آغوشت می گرفتم که دیگر هیچ چیز نتونه ما رو از هم جدا کنه.

نازنین ! عاشق بودن را با تو آنقدر عاشقانه یاد گرفته ام که حتی بی توام عاشقم . عاشق هر چه زیبایی که مرا به یاد چشمانت می اندازد٬ عاشق هرچه خوبی که خوبی هایت را در نظرم جلوه گر می کند٬عاشق هر چه نواست که زمزمه های عاشقانه ا ت را ٬وقتی گرم در آغوشت می فشردیَم ٬ برایم زنده می کند.عاشق هر چه هواست که عطر تو را برایم به ارمغان بیاورد . عاشقم بر هرچه که نشانی از تو در آن بیابم!

                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

حرف امروز و فردا نیست ....عطر تو اولین بار که در آغوش گرفتمت مستم کرد.

آنچنان مست که ماهها  از آن می گذرد و من همچنان مدهوشم و هر بار که نفس می کشم به همان تازگی در مشامم می پیچد و سرشارم می کند از تو.... لبریزم  می کند از عشق ....عاشقم می کند بر هر چه که از تو رسد!

                               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه ... که هر بار از کنارم می گذری ٬ با خودمی گویم این بار دیگردستانم را می گیرد ٬نرم نرمک مرا به سوی خود می کشد و مثل همیشه اول اجازه می گیرد و بعد در آغوشش می فشاردم . آنقدر ظریف که مبادا لحظه ای درنگش مرا که ناز پرورده ی دستانش هستم بیازارد و از سر ِ درد آهی برآورم.

با خود می گویم این بار دیگر شانه های شکننده ام را در حمایت بازوان مردانه اش غرق می کند ومن چه محطاط ! سرم رابیرون می کشم و صورتم را حجاب چهره اش می کنم تا نکند نا محرمی از پشت شیشه سرک بکشد و چشمان مست او را از  من بدزدد .

                               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عزیز دُردانه ام ! چقدر حرف دارم برایت حرف هایی که هیچ گاه فرصت ندادی بازگویشان کنم ! هر روز می بینمت ٬هر روز  رو در رویم می ایستی و من جز دزدیدن نگاهم از تو راه گریزی برای خودم نمی یابم .زیرا که اگربه چشمانت بنگرم می خوانی هر آنچه را که نباید....و فقط کافی است که بپرسی: - « چرا؟ »....گریه امانم نمی دهد و ... گریه امانم نمی دهد....


 

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1384ساعت 21:26  توسط صبا  | 


چندی پیش ٬ از آقای سندباد نجفی ٬ دوست محترمم  ٬ مطلبی خواندم راجع به عشق با عنوان ضد روش که این شعر را نه در جواب آن مطلب ـ زیرا که جوابیه نوشتن نمی دانم ـ  بلکه شاید در تکمیل آن با عنوان نظر فریدون مشیری راجع به عشق در زیر می آورم:

زهر شیرین

تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق ٬

که نامی خوشتر از اینت ندانم.

وگر ـ هرلحظه ـ رنگی تازه گیری ٬

به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

تو زهری ٬ زهر گرم سینه سوزی٬

تو شیرینی٬که شور هستی از توست.

شراب جان خورشیدی٬ که جان را

نشاط از تو ٬غم از تو ٬هستی از توست.

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:- « دل  از عشق بر گیر!

که: نیرنگ است و افسون است و جادوست !»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است ٬اما... نوشداروست.!

چه غم دارم که این زهر تب آلود٬

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد ٬

غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:

مرا مهر تو در دل جاودانی ست.

وگر عمرم به ناکامی سرآید:

تو را دارم که مرگم زندگانیست                             


+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1384ساعت 21:26  توسط صبا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:1  توسط صبا  | 

 

چه دردناک است زیستن در حضورِ تو ٬ بدون تو!

نگاهی که تا دیروز شعله عشقش وجودم را می گداخت

سردی کشنده اش امروز٬

جوشش عشق در رگانم را سست میکند

و وجود نازکم را به لرزه می اندازد.

دستی که تا دیروز در جستجوی دستانم ٬ هر چه هوا هست می شکافت

امروز از همنشینیِِِ با دستانم حتی! می گریزد.

لبانی که تا دیروز برای نیوشیدن لبانم مرزهای ایمان را - چه بی مهابا! - می شکست

امروز به سنگینی ٬ حتی ٬برای جواب سلامی بر من گشوده نمی شوند.

قلبی که تا دیروز انعکاس تپشهایش قاب سنگی آویخته به دیوار اتاقمان را به تپش می انداخت

رو در روی من امروز اما ٬ چه دزدانه  و بی صدا می تپد تا شاید نکند من تصور کنم تپیدنِ ناشی از زنده

بودنش از برای من است.

آغوشی که تا دیروز٬هنگام در بر گرفتنم٬ نفسهایم را گاه مانعی می دانست برای نزدیکیمان

امروز اما....

آه...چه بر عبث می پایم...!

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1384ساعت 20:55  توسط صبا  | 

 


سحر بلبل حکایت با صبــــا کـرد                       که عشق روی گل با ما چه ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد                          وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد


مردانه...

باید ببینمت٬ امـــا نمی دونم چــرا؟ ازته دل دوستت دارم امــا نمی دونم چــرا؟هرشب و روز توی سرم    می چرخی....نمی دونم چرا؟....و با تمام این ندانسته ها یک چیز را می دانم : که ما هر دو به یک جا نگاه می کنیم -درون- و همانجاست که همدیگر را پیدا می کنیم٬ همانجاست که غرق یکدیگر می شویم و همانجاست  که ما را به هم پیوند داده است و چه پیوندی است پیوندی که از درون گره بخورد ٬گره ای کور در عمق وجود من و تو...

اما این بار اگر تو را ببینم به دیدنت قناعت نمی کنم :در آغوشت می گیرم ٬ برهنه ات می کنم و با نگاه به چشمانت به زیر پوستت می خزم و آرام و بی صدا تو را از خودت می دزدم.و در آن هنگام٬ وقتی که پوستهایمان را درآوردیم٬ با عشق شستیم٬روی طناب صبر پهن کردیم٬عوضشان کردیم...آن موقع برای زندگی با هم آماده خواهیم بود.

عزیز کوچولوی من! دوستت دارم! ای کاش هیچ وقت دوستت نداشتم...اگر این روزهای تلخ دوری بگذرند٬ تو را به جای بلندی خواهم برد تا دوباره با نگاهم در آغوشت بگیرم٬ توی ابرهای سفید٬ توی هوای سرد و تمیز٬ توی دلم ٬ توی دلت....این بار اگر تو را ببینم....

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1384ساعت 22:9  توسط صبا  | 

کنسرت شجریانم آرزوست....!

دوستان عزیزم می توانند تعدادی عکس از کنسرت استاد شجریان را در اینجا ببینند.

+ نوشته شده در  دهم آذر 1384ساعت 22:30  توسط صبا  | 

گاه با خود می اندیشـــــم ما چه تنهاییـــــم! در این دیار که نمی دانم نامش را٬رها شدگانـــی بیـــــش نیستیم...گمگشته ایم و سردرگم کار خویش...هر کداممان به نوعی جای نامانوسی بین تردیـــــــد و   یقین ٬معلق٬به خود وانهاده شده ایم. کورمال کورمال در تاریکی این دنیای ناشناخته قدم برمیداریم و هر گاه رفتن٬رمق از پاهایمان گرفت و قصد ایستادن کردیم٬هیبت بی احساس زمـــــــان سنگینی خود را بر شانه هایمان می اندازدو ما را خواسته نا خواسته به جلو می راند ٬چُنانکه گاه خود نیز از عبور خــــــود  بی خبر می مانیم.

نمی شناسیم ٬نمی دانیم٬فقط می رویم ٬گــــــاه به اختیار و گـــــاه به جبر زمان.درخلال این رفتنـــــــها زمان هایی هست که با خود می اندیشیم :آه٬بله!فهمیدم !راه را یافتم!از این طرف....

و آن هنگام است که با گامهایی آهنین عزم رفتن جزم می کنیم و پاهایمان را چُنان بر خلاء وجودمـــــان  می کوبیم که طنین انعکاس صدایش به گوش جهانیان برسد٬تا همه بدانند ما راه را یافته ایم!

لیک می رسد روزی باز٬که ناگاه چَشم باز می کنیم و خود را همچنان در ابتدای راهی بس ناشناخته تر  می یابیم....

 و تکرار بازیِ این رفتن ها ٬تصور ِ یافتن ها و باز ٬ناشناخته ها ٬می شود خاطرات این تبعیدی به دیـــــــــاری که نمی دانم نامش را....

+ نوشته شده در  دهم آذر 1384ساعت 0:5  توسط صبا  | 

 

   هنوز مرگ منوچهر آتشی عزیز از دلمان کم رنگ نشده داغ عزیزی دیگر دلم را لرزاند.

    مرتضی ممیز پدر گرافیک نوین نیز از دستمان رفت.

         فقدان این عزیز را به همه هنر دوستان تسلیت می گویم. 

               

                طبيعت زيباي کردان اينبار پذيرای استاد خواهد بود تا ابديت..  

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1384ساعت 20:29  توسط صبا  | 

دیشب به خوابم آمدی!حجم حضورت توی خواب زندگیمو مثل اون روزها که بودی پر از آرمش کرده بود و

 من در آغوشت٬سر بر شانه هایت ٬ به بارون قشنگی که اون بیرون می بارید زل زده بودم و تو نوازشم

 می کردی وصدای پر مهرت در جانم می نشست .نسیم لطیفی رطوبت باران را بر صورتم می نواخت و

دست نوازشگر تو لذت زیستن را ابدی می کرد.در خواب می خواستم که زمان متوقف شود و من وتو٬رو

 به باران موزونی که آن بیرون لبه تراس می بارید بی حرکت خشک می شدیم تا دیگر زمانی نیاید که در

 حسرت بودنت سر بر بالین نهم و جای خالی تو را سیراب از اشک ببینم.

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1384ساعت 18:57  توسط صبا  | 

آمده ايم عاشق شويم

پذيره شدن دانه اي سرگشته
 تا مرواريدي آفريده شود
به خون دلي
سينه اي به شكيبايي صدف مي طلبد
جگر هزار توي سرخگل مي خواهد
 كه خدنگ شبنمي به چله نشاند
 و تا گلوي تفتيده آفتاب
 پرتاب كند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه كرمينه وزغي
و لمحه اي تلاطم طغيانش را
 دلي به هيبت دريا مي طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ايم عاشق شويم

دوستداران منوچهر آتشی عزیز می توانند مجموعه اشعارش را در سایت آوای آزاد ببینند. 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1384ساعت 16:33  توسط صبا  | 

با خدا حرف می زنم به جای تو. شاید اینقدر حقیرم که اگر تو صدایم را ارج می نهادی ٬فقط با تو حــــــرف می زدم و در عمق لذت همکلامی با تو هر چه خدا هست از یاد می بردم و خودم را با تو کامل می دیدم بی نیاز از او و هر چه غیر توست.ولی اکنون که تو میلی به گوش سپردن به من نداری به او پناه بـــرده ام وبا اینکه او تمام و کمال خودرا به من ارزانی داشته٬من در آغوش او دائم از تومی گویم و او باز می شنود٬نوازش می کند و دلداریم می دهد.

شاید خدایم چیزی می خواهد بگوید به من!شاید اصلن تو را از من گرفت تا به من نشان دهــــد که او که عاشق ترین عاشق دنیاست در فراق بندگانش چه می کشد!شاید چنین کرد تا مرا پر کنــــد از خودش به جای تو!شاید.....اما حالا که در ناباوری خالی از حضور تو کنج غم گزیده ام مجالی نیست مراجز گریستن از فراق تو. 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1384ساعت 3:19  توسط صبا  | 

     

   صبا به تهنیت پیر می فروش آمد      که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

راستش مستغرق پستی بلندی های زندگی پر از هیاهویم دست و پایی می زدم که روزی عزیزی از دیار بلاگستان بر سر یکی از همین پیچ و خم های مسیر زندگــی ام شد همسفرم و برایم گفت از دیـــــــاری مجازی که مدتی بود پناهنده اش شده بود.دیاری مجازی٬ پناهندگی ای مجازی و همشهریانی مجازی با یک دنیا حرف واقعی.

چند ماهی از آن روز می گـــــذرد و من امشب با خود اندیشیدم حالا که در این نزدیکی شهری اســـــــت که همشهریانت همه مثل خودت مسخ مجازی بودنش و بودنش هستند٬چرا تو پناهنده ای نباشی بدین دیار٬ بلکه گاه وقتی دلت از شهر وافعی و همشهریان واقعی ترت گرفت مَفَری داشته باشی برای امنیت خیال....

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1384ساعت 22:9  توسط صبا  |