"... فریب صفحه ی تقویم رابه هیچ انگار
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار
حساب لحظه نگه دار
که چون فراری پا در گریز می گذرد..." فریدون مشیری
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار
حساب لحظه نگه دار
که چون فراری پا در گریز می گذرد..." فریدون مشیری
اگرچه آفتاب من با تو سرد می شود
و سایبان سبز درختان کوچه مان بی برگ
لیک بدان که مرا هیچ وقت با گرمی آفتاب و
دلبریهای سایه اش انسی نبوده است .
از چه با تو اینگونه آمیخته ام نمی دانم
از آنکه درتو زاده شدم
در تو رشد کردم
در تو عاشق شدم
در تو احیا شدم هرسال ؟
نمی دانم ...
فقط می دانم که از آمدنت شادم هر سال!
"زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ٬
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ." *
......
*بخشی از شعر یک شاعر ناشناس
وقتی رفتی حس می کنی که به آرامش رسیدی .
توش که عمیق تر میشی٬ درگیرش که میشی٬ کلا آرامش به اون معنی که بخاطرش رفتی اونجا یادت میره چون تو دیگه تنها نیستی که به خودت و آرامش خودت خیلی بتونی فکر کنی ٬ راستش دیگه اصلن خودی وجود نداره ...
یه کم که گذشت اگه از اون فاصله بگیری٬ به خودت فرصت بدی ٬ می بینی که آرامش همونیه که قبل نزدیکی به اون داشتیش ولی نمیدونستی...
چند وقت که تو این حال و هوا باشی باز یه روز یهو حس میکنی که "باید بری جلو تا به آرامش برسی".....