تبليغاتX
صبا(پیک عاشقان) شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت###فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

صبا(پیک عاشقان)


"... فریب صفحه ی تقویم رابه هیچ انگار

    حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار

   حساب لحظه نگه دار

  که چون فراری پا در گریز می گذرد..."                                               فریدون مشیری


+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1387ساعت 17:29  توسط صبا  | 


کاش امشب و فقط همین امشب دور از عالم واقعی ِ تنهایی ٬یکی از اون پاپا نوئلهای مهربون کارتونها با سورتمه ی قرمز رنگش پشت پنجره ی اتاقم می اومد و من رو با خودش  تو این شب رویایی به دیدن شهر سپید از برف می برد و اون بالا فقط و فقط تجربه ی  سکوت بود و سرما و سپیدی آسمون و زمین ...

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1386ساعت 2:44  توسط صبا  | 


من از آمدنت شادم

اگرچه آفتاب من با تو سرد می شود

و سایبان سبز درختان کوچه مان بی برگ

لیک بدان که مرا هیچ وقت با گرمی آفتاب و

دلبریهای سایه اش انسی نبوده است .

از چه با تو اینگونه آمیخته ام نمی دانم

از آنکه درتو زاده شدم

در تو رشد کردم

در تو عاشق شدم

در تو احیا شدم هرسال ؟

نمی دانم ...

فقط می دانم که از آمدنت شادم هر سال!


+ نوشته شده در  دهم مهر 1386ساعت 23:19  توسط صبا  | 


"زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ٬

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ." *

......


*بخشی از شعر یک شاعر ناشناس


+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1386ساعت 22:7  توسط صبا  | 

اول حس می کنی که باید بری جلو تا به آرامش برسی .

وقتی رفتی حس می کنی که به آرامش رسیدی .

توش که عمیق تر میشی٬ درگیرش که میشی٬ کلا آرامش به اون معنی که بخاطرش رفتی اونجا یادت  میره چون تو دیگه تنها نیستی که به خودت و آرامش خودت خیلی بتونی فکر کنی ٬ راستش دیگه اصلن خودی وجود نداره ...

یه کم که گذشت اگه از اون فاصله بگیری٬ به خودت فرصت بدی ٬ می بینی که آرامش همونیه که قبل نزدیکی به اون داشتیش ولی نمیدونستی...

چند وقت که تو این حال و هوا باشی باز یه روز یهو حس میکنی که "باید بری جلو تا به آرامش برسی".....

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:39  توسط صبا  |